نشستم کنارش و خودمو مالیدم بهش!
برگشت نگاهم کرد و گفت.. گاهی رفتارت جوریه که آدمو یاد گربه ها میندازی
گاهی لوسم.. به قول اون دوست* نارنجی ام!... خب دست خودم نیست... وقتی با کسی باشم که ازم بزرگتر باشه.. یعنی هیکلش.. جثه اش... بزرگتر باشه... حتی اگه ازم سن (چیزی که روش خیلی حساسم) کمتری داشته باشه احساس گربه-انه بهم دست میده!
..
.
دلم یکم پراکنده میخواست
.
گاهی بعضیها از اینجا.. یعنی از این جمع کوچیک ال جی بی تی نتی.. میرن... به دلایل مختلف.. خستگی.. گرفتاری و .... میگن هر سلامی.. خدانگهداری هم داره! (از این جمله اصلا خوشم نمیاد) شاید چون به نوشتن تو یه وبلاگ به چشم یه مامویت یا وظیفه نگاه میکنن. آخه چطور آدم میتونه تصمیم بگیره دیگه با دوستاش حرفی نزنه... با چه منطقی یا دلیلی... اگه آدم طرف مقابلش رو ندیده باشه.. فقط با نوشتن ارتباط بگیره.. نمیشه اون آدم ندیده رو دوست حساب کرد؟.... شاید بهتر باشه دوستی رو دوباره برای خودمون تعریف کنیم.. مثل روباتها رفتار نکنیم... دل آدم برنامه ریزی نداره... احساس داره... اونقدر که میخوایم دیگران برای احساسمون ارزش قایلشن... یکمی هم خودمون به دل دیگران احترام بذاریم... چی میشه مگه!؟
...
..
*هنوز از دستت عصبانی و ناراحتم.. میدونم حتما میگی به....... !