خرداد ۰۶، ۱۳۸۹

نقطه چین

پست قبلی چیزی بود که تو ذهنم نقش بست... یعنی دید و حسم به موقعیت الان.. به شرایط کلی بود. ولی خودم که خوندم خوشم نیومدم..... خیلی............ جوریه که دوست ندارم. اینطور نوشته ها خیلی کلیشه ای ان... خب کلمات بهتری برای نوشتن پیدا نکردم. نوشتن یه هنر ه.. من این هنر رو ندارم.

بگذریم..

... یکم دلهره دارم. سه شنبه باید دوباره برم به اون ساختمون که شیش پرچم به شیش رنگ داره....... ...................................................................

خرداد ۰۵، ۱۳۸۹

یه پرنده داشتم.. وقتی بزرگ شد پرواز کردنو من یادش دادم... باورت میشه یه پرنده از یه آدم پرواز رو یاد بگیره؟

همه آدما شبیه کرم ابریشم ان. تو یه پیله هستن که باید پاره اش کنن و بیان بیرون تا بتونن پرواز کنن.

برای بعضی ها این پیله به شکل تفکرات ه.. باید از پیله ذهنشون بیان بیرون.

برای بعضی ها هم یه شکل دیگه...... برای من این پیله یه پیله فیزیکی ه.. از پوست و گوشت.. ولی نه ظریف که بشه با چنگ و دندون پارش کرد. تیغ میخواد!.. تیغهای تیز..

پیله بالهام رو بسته.. انگار که بالهام به تنم چسبیده... میخواد ازم جداشون کنه که باز بشن... که راحت پرواز کنم.

تو خودت تو پیله پیچ خوردی.. بالهات بسته است.. تو شاید نیازت به تیغ نباشه.. ولی یه چیز دیگه چرا.. مثل حرف زدن.. مثل بیرون اومدن از نقش بازی کردن.. نقشهای دروغ. پس میفهمی.

هم راه من درد داره هم راه تو.... ولی پرواز به هر دردی می ارزه.

پس بهش گفتم باشه!

..................................

پرنده کوچولوم وقتی می افتاد تو هوا میگرفتمش.... ولی چند بار هم افتاد زمین... ولی بازم تا بال میزد میرفت رو بلندترین نقطه خونه!

خرداد ۰۳، ۱۳۸۹

با بد جماعتی درگیریم

اعتماد بنفسی که جرات یه جوون 20 ساله به آدم میده... هیچ آدم باتجربه و دنیا دیده ای با هیچ حرف و نصیحتی نمیتونه منتقل کنه.

سایه... یه دختر با شهامت.. به معنای واقعی.. ه.

...............................

کاش میدونستم دگرج//ن/سگراها به چی خودشون افتخار میکنن؟... واقعا به چی!؟



اگه یه مرد استریت با هم/ج//نس/گرایی مخالف باشه یکم قابل درک ه.. چون قدرت و سلطه گریش رو تو خطر میبینه... ولی یه زن!!!!.... از چی میترسه؟... که جامعه اخلاق مدار از بین بره؟... یکی بهم بگه کدوم جامعه اخلاقگرا؟.. آخه چی دارین؟... بچه های بی سرپرست!.. زندگی های پاشیده شده از خیانت!.. ت.جاوز به دخترای بی دفاع!.. خفه کردن صدای حق زنان.. بدتر از اون کودکان!.. استثمار یه انسان زیر عنوان همسر!..........از کدوم اخلاق دارین اینطور دفاع میکنین که حتی حاضر نیستین صدای رنجی که یه انسان بخاطر نوع دیگه بودن میکشه رو بشنوین!؟


خیلی حماقت و.......... میخواد که یکی بیاد از فرارش از کشورش بگه.. از تهدید.. از خطر مرگ.. از بی سر پناهی اونم تو بیست سالگی.. بعد یه خانم مهطرمی بیاد بگه ندا مال شما نبود.. برای شما نبود.. چرا اسمش رو روی لباسش نوشته!!!!...این کار شما تو عرف نیست یا مزخرف دیگه ای که گفت. دیکتاتورتر از این!؟... مگه دیکتاتور چه شکلیه یا چیکارست!!.. اینه اون آزادی و برابریی که ندا براش کشته شد؟ که تازه آدمی مثل این خانم ادعای دفاع ازش رو هم داره؟ .. اصلا اکثریت قبل حرف زدن فکر میکنن؟... آدم اصولا با یه چیزی به اسم مغز فکر میکنه.. مغز هم تو کله هر بنده خدایی پیدا میشه.. پس اکثریت با این مغزشون چیکار میکنن؟... مطمینا هر کاری میکنن غیر از فکر کردن!

ولی یه مساله دیگه ای هم هست.. اونم حسادت ه... حقارت حتی... گاهی آدم وقتی ببینه از همنوع خودش کم اورده.. بی منطق میشه... اونوقت خیلی حرفها از سر عصبانیت ممکنه بزنه. یه توصیه به اینجور آدما دارم... قبل از اظهار فضل کردن یه لیوان آب سرد بخورید!

اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

جاده جنگلی

گاهی نظراتی میدم که خودم بهش عمل نمیکنم.. یا بدتر از اون اعتقادی بهش ندارم. یعنی گاهی شعار میدم. کلیشه ای حرف میزنم. نصیحتهای............... این فقط بخاطر این که میخوام به طرف دلداری بدم. کارم اشتباه ه ولی حقیقت تلخ ه و نمیشه راحت بیانش کرد. ولی با دروغ امید کسی رو حفظ کردن درست ه؟

از دروغ گفتن بدم میاد. من ترجیح میدم حقیقت هر چی که هست رو بهم بگن ولی خودم در مواردی این کار رو انجام نمیدم. این خیانت در امانت ه یا یه چیزی شبیه این.

ولی واقعا باید حقیقت رو گفت حتی اگه باعث شکستن قلبی بشه!؟

فقط بدون اگه راست نگفتم فقط بخاطر این بود که دوست دارم.

...........................

معذرت بخاطر بستن کامنتها. میخوام یه مدتی نوشتن یکطرفه باشه. نه که نظرت مهم نباشه. فقط چون اینطوری ترجیح میدم.

اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

بهار سردی ه... گاهی



.

.... (

..............................................

......................................................) ..........

اووممم.... ولی من این رو نمیخواستم بگم که... میخوام یه جریان بی مزه تعریف کنم.

خب... مدتی پیش یعنی درست شب قبل از عید پاک... تو پارکینگ یه فروشگاه تصادف کردم. تصادف که نه.. فقط یه برخورد کوچولو بود. اوه اول یه نکته.. کلا از رانندگی متنفرم.. ولی اجبار ه.. اگه نخوام باید تمام روز تو خونه بمونم.. چون اینجا وسایل نقلیه عمومیش در حد بدردنخوری ه. مترو که نیست (مترو فقط در محدوده مرکز شهر ه).. تاکسی هم که نیست (فقط بصورت آژانس.. اونم گرون!).. اتوبوس هم که نیم ساعت یه بار.. بیشتر مواقع هم دیر میکنه (راست میگم.. هیچوقت سر وقت نمیاد!)... خب فقط میمونه ماشین شخصی. البته اگه کسی همرام باشه رانندگی رو میندازم گردن اون. داشتم میگفتم... چون از رانندگی خوشم نمیاد رانندگیم هم تعریفی نداره... مخصوصا پارک کردنم (از این نظر کاملا شبیه دخترام) چقدر بدم میاد از پارک کردن تو جاهای تنگ... آخ متنفرم از این کار. پارکینگ اون فروشگاه هم خیلی تنگ ه.. انگار قحطی زمین بوده... شیبدار هم هست دیگه هیچی. تو سراشیبی پارک کرده بودم.. قربونش برم اونقدر هم شیبش زیاد بود که بدون گاز بیرون نمیومد. یه کوچولو گاز دادم... داشتم پشت سرم رو هم چک میکردم ها.. ولی نمیدونم چطور شد ماشین پشتی رو ندیدم.. یه دفعه بنگ. دلم ریخت... اومدم پایین دیدم زدم به بغل یه تویوتا... ولی هیچی هم نشده بود... یعنی خیلی کم. من که از تعمیر و خسارت  و اینجور چیزا زیاد سرم نمیشه ولی بنظر خودم خسارتش در حد دویست-سیصد دلار بیشتر نبود. راننده که یه خانم میانسال بود اومد یه نگاهی کرد.. گفت پارک کن بیا ببینیم چیکار کنیم. هیچی دیگه کارت و بیمه رو برداشتم رفتم. اون خانم بیمه و بیزینس کارتش رو داد.. و بله خانم.. دکتر روانشناس تشریف داشتن. من مدارک خانم دکتر رو گرفتم بعد مال خودم رو که دادم بهش گفتم اینکه چیزی نشده.. بیا اصلا به بیمه گزارش ندیم.. خودم ماشینت رو درست میکنم (واقعا هم به گرفتاریش نمی ارزید) اونم گفت باشه. مدارک منو پس داد و ازم فقط یه شماره تلفن و ایمیل آدرس گرفت و گفت که برای تعطیلات میره شهر دیگه.. بعد از اون.. روز دوشنبه تماس میگیره.. یعنی دو روز بعدش. بعد هم رفت. مدارکش هم موند پیش من.

حالا... خانم جین محترم که خودش زنگ نزد هیچ... من هم هر چی میل میزنم.. زنگ میزنم.. جواب نمیده. خب بابا جون ه من.... فهمیدم بیخیال شدی... بخشیدی... خیلی خیلی خیلی ممنون...... ولی خب حداقل بیا کارت بیمه ات رو پس بگیر!.. من اینو چیکارش کنم آخه!؟.. بامزه است.. به این میگن تصادف ناشی ها. اون شب هم با اینکه من مقصر بودم اون داشت منو دلداری میداد. اولش که فکر کرد احتمالا باید از اون!! راننده های تینیجر (معمولا سربه هوان) باشم (میدونم چون بعدش پرسید چند سالته فرزندم!؟ وقتی گفتم.. گفت نه بابا!!)... هی میگفت عزیزم مهم نیست.. اشکالی نداره... یکم هم شوخی کرد. آه.. عجیبه ها. فکر میکنم اصلا بطور کل جریان رو یادش رفته.. حتی فراموش کرده که کارت بیمه نداره. شاید دیگه باید برم مطبش. البته تا دو ماه و نیم دیگه مدت بیمه اش تموم میشه... بعد هم کارت جدیدش رو میگیره و مشکلی نیست.. فقط اگه تا اون موقع احتیاجی بهش پیدا نکنه.

احتمال میدم اینبار به خیر گذشته باشه... ولی امیدوارم دیگه پیش نیاد. اگه منو از رانندگی معاف کنن.. خیلی خوب میشه. اصلا.... آخه اینم شد شهر!؟.. رانندگی اجباری دیگه یعنی چی؟... شهر باید مثل نیویورک باشه... راحت... فقط بگی "تاکسی". یه چیزی دیگه هم هست.. این بار دوم بود که اینجوری به یکی میزدم. اون یکی تو پارکینگ کالج بود.. اووم.. پارکینگ کالج اصلا تنگ نیست.. خب ربطی نداره.. اونی که بهش زدم ماشینش خیلی کوچولو بود.. ندیدمش. راننده اش یه پسر خوش اخلاق بود.. اصلا نیومد نگاه کنه که چی شده. گفت نگران نباش.. طوری نیست!.. دیگه فعلا همینا.

دلهره گرفتم.. فردا چطوری برم سر کار؟