اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

تب بهاری

امروز صبح زود از صدای برادرم بیدار شدم. داشت به مادرم میگفت که شدت زلزله!!! چقدر بوده. هنوز تو خواب و بیداری بودم... ولی یه سرچ تو ذهنم کردم بفهمم از کدوم زلزله دارن حرف میزنن ولی چیزی یافت نشد... خوابیدم.

صبح که با دوستم حرف میزدم.. پرسید فهمیدی زلزله شد؟... من تازه فهمیدم که اینجا بوده!.. حدود ساعت چهار صبح... مثل اینکه 4.4 بوده... محلش رو ده مایلی جنوب ه مرکز لس آنجلس زده بود.. خیلی نزدیک ه ولی من دیشب خیلی خیلی زیاد خسته بودم.. ساعت سه خوابیدم و تو اون یه ساعت تقریبا مرده تشریف داشتم!.. اینکه متوجه نشدم... فقط فکر کنم یه چیز مبهمی تو خواب حس کردم!

اینجا کلا زمین لرزه زیاد میشه.. لرزشش تقریبا هر روز احساس میشه ولی خیلی خفیف-ان. اوایل میترسیدم ولی کم کم عادت کردم. یادم ه چند سال پیش که تهران یه لرزش تقریبا شدید شد... خیلی ترسیدیم همه. ظهر بود.. رو تختم بودم که تخت شدیدا تکون خورد. اولین چیزی که یادم افتاد میدونی چی بود؟... یاد روشهای پناه گرفتن افتاده بودم. رفتم تو چهارچوب در ایستادم. بعد دیدم همه دارن اینطرف و اونطرف میرن... گفتم بیخیال بهتره برم پایین (آدم تو چنین مواقعی به درستی آموزشهای ایمنی شک میکنه.. چرا نمیدونم). خونه ما طبقه سوم بود و من تو راه پله ها ایستاده!! بودم و درحالی که از ترس میلرزیدم فکر میکردم اگه قبل از رسیدن به خیابون پله ها بریزه چیکار کنم!!!!!

یکی دو پله رفتم پایین دیدم هیچکس از خونه بیرون نمیاد. برگشتم.... وای!! خیلی خنده دار بود... تو اون اوضاع (بحث مرگ و زندگی ه دیگه) پدرم داشت لباس مناسب!!! میپوشید.. مادربزرگم داشت مانتو میپوشید... مادرم رفته بود همسایه طبقه بالایی که خیلی هول کرده بود رو جمع و جور میکرد و دلداری میداد (قبل از من رفته بود.. تو پاگرد بالا بود).. یه اوضاع عجیب و غریبی بود. بعد برادرم از پله ها اومد بالا و با رنگ پریده گفت پس چرا نمیاین!؟!... من رفتم پایین دیدم هیچکدمتون نیستین اومد دوباره خونه! اینو که گفت من عصبانی شدم گفتم همینجوری گذاشتی تنهایی!! رفتی... گفت حالا که برگشتم!.. تازه ما دعوامون گرفت. تا همه جمع شدیم که بریم بیرون همسایه پایینی که به جای خیابون اومده بود طبقه ما گفت کجا!؟.. تموم شد! بیان.. بیان بریم باهم یه چایی بخوریم!!!!!!  فکر کنم "زلزله" ما رو دید خودش بیخیال شد. (همه اینها فقط چند دقیقه کوتاه بود ولی طولانی بنظر میاد انگار که زمان کش اومده بود)


تا شب که با دوست و فامیل و آشنا درمورد زلزله حرف میزدیم از کارهایی که تو اون شرایط کردن فقط خندیدیم. مثلا یکی میگفت دیر از خونه بیرون رفته چون اول از همه یاد آکواریومش افتاده که نیافته!.. یکی دنبال جوراب میگشته!...

خلاصه اون بار رو خدا رحم کرد. اما جالب ه مردم شهری مثل تهران نمیدونن موقع زلزله باید چیکار کنن.. هیچکس از موارد ایمنی چیزی نمیدونه. با وجود اینکه خطرش همیشه هست.. ولی هیچکس آمادگیش رو نداره. از این نظر بقدری ضعیف هستیم که با وجود ترس عمل عاقلانه ای انجام نمیدیم. وضعیت شهری و خونه سازی هم که دیگه هیچی. یه جورایی با وجود ترس شدید بیخیالیم (من هنوز ترسی رو که اون روز داشتم رو کاملا یادم میاد).. شاید به شانس بیشتر متکی هستیم تا به خودمون (به سازماندهی و آمادگی.. به آگاهی از عکس العملهای مناسب... به هر چیزی که بستگی به ما داره برای کم کردن هر چه بیشتر خطرات جانی (حداقل) خسارتهای مالی که هیچی!)

در کنار اینها ترس از قوانین مسخره چنان تو ذهنها حک شده که تو اون شرایط هم بیشتر افراد فکر حجاب و لباس هستن. بیشتر مردها اگه شلوارک پاشون باشه میرن دنبال شوار. اکثر زنها هم اولین چیزی که بردارن روسری ه.... درصورتی که اگه فرصتی برای برداشتن چیزی باشه خب طبیعتا اون باید آب باشه.

بهرحال امیدوارم وقوع زلزله تا موقعی که فرصت کنیم خودمون رو آماده کنیم به تعویق بی افته (فکر اینکه بگیم "خدا نکنه زلزله بشه" بقدری ساده لوحانه و مسخره است که هر کی بگه خودش میدونه!). بیشتر از این چیزی نمیگم... نمیخوام وارد بشم.. خودت میدونی چرا.

...

یه توصیه: اگه اهل دعا کردنی.. سعی کن دعاهات معقول باشه. نذار جو خوش قلبی بگیردت.

۶ نظر:

  1. به نظر وقتی زلزله مياد همه اين چيزارو يادشون ميره و ميرن سراغ معنويات يا گناهايی که کردن..من خودم چند باری که قديما زلزله شد سر جام فقط خوابيدم و خشک شدم..شايدم بيخيال شدم..چون گفتم برو بابا اينم يه زلزله سرکاريه!! :-)) بعد بخير گذشته..هر چند اين جا هم خيلی ها همينجوری بدون حجاب میپرت تو خيابون..خب در آخر کسايی ميميرن که يا مثه من بيخيال توی تخت منتظر تموم شدن زلزله بشينن يا کسايی که دارن دنبال روسريشون ميگردن!..تصور کن لخت پريديم تو خيابون..اونوخ اين زلزله اس که کپ ميکنه و ويرون ميشه! :-)) اما خارج از شوخی زلزله وحشتناکه..يه هشداره به ما آدما که هر لحظه اين چيزايی که روی خيال ساختيم از بين ميره!..جالبه اغلب زمين لرزه ها بامداد اتفاق ميفته و همين جوش هم ترسناکه..تهرانم که زلزله بشه فک کنم داغون بشه..هر چند الانشم يه جورايی با اين شرايط داغونه! :-))

    -----------------------------
    بله.. آدم موقع ترس این چیزا یادش میره ولی حداقل باید درست و حسابی بتونه فرار کنه یا نه!؟
    فکر کنم تو خیلی عارفی!!.. از زندگی گذشته.. سرکاریه چیه پسر!!... دفعه بعد اول خودت رو نجات بده بعد فکر چیزای دیگه باش.. خب!؟
    این دولت مهرورزمون تو آوارگی هم کاری میکنه که ترجیح بدی همون زیر آوار باشی.
    زمان زمین لرزه ها برای منم جالب-ان.. واقعا چرا؟

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام
    واقعا به خیر گذشت دوست خوبم ....
    من از این پیشامدها واقعا میترسم... برای من پیش نیومده ولی فکر میکنم در جا خشکم میزنه و نتونم کاری کنم.
    پیشاپیش سال نو رو به شما تبریک میگم ...امید وارم که سال خوبی داشته باشی

    -----------------------
    سلام هیری جان
    کلا اونهایی هم که تجربه اش رو داشتن.. زمان اتفاق باز خشکشون میزنه!
    مرسی دوست عزیز.... بر شما هم مبارک

    پاسخ دادنحذف
  3. زلزله
    می شه
    دست
    از
    سرِ
    من
    برداری
    ؟
    من
    دوستم
    و
    خودم
    و
    خانواده ام
    رو
    دوست دارم
    زلزله لطفا گم شو

    ------------------------------
    زلزله بی تقصیره!
    این طبیعت ه زلزله است... خرمگس که نمیخواد کسی یا چیزی با اصل خودش بیگانه باشه... ها!؟

    پاسخ دادنحذف
  4. خرمگس نسبت به طبیعت احساس خوبی نداره
    اون فکر می کنه که قبل از اینکه طبیعت رو انسان ها به نابودی بکشن
    سالهای پیش
    خیلی خیلی سالهای پیش
    که حتی انسانی روی زمین نبود
    طبیعت با طبیعتی که داشت
    شروع کرد به آتش افروزی
    کره زمین و آتشفشان هاش و زمین لرزه هاش و طوفان هاش و دوره های یخبندونش به خرمگس نشون داده که طبیعت برخلاف اونچه که انسان بهش تمارض می کنه و می گه که طبیعت لطیفه بلکه خیلی خیلی خشنه
    سونامی های طبیعی
    زلزله های 8.8 ریشتری طبیعی
    گردبادهای طبیعی
    آتشفشان های طبیعی
    خرمگس از طبیعت می ترسه
    و همچنان از زلزله تقاضا داره دست از سر دوستانش برداره

    ---------------------------------
    خرمگس جان شما کوتاه بیا...
    طبیعت به این لطیفی... شکوفه های کوچولی صورتی
    نسیم صبحگاهی...
    امواج ملایم دریا...
    زمین عزیزمون زنده است... نفس میکشه... خب گاهی هم تکون میخوره
    این طبیعی ه!!!!!!!!

    پاسخ دادنحذف
  5. باز خوبه که اون جا همیشه زلزله های خفیف میاد. همین باعث می شه که خدای نکرده زلزله ای با قدرت زیاد اتفاق نیفته. تهران که فکر کنم اگر بخواهد زلزله بیاید دست کم یک هفت ریشتری اش بیاید.
    زلزله ی اون سال تهران رو خیلی خوب یادمه. اون روز همه رفته بودن پیک نیک و من چون امتحان داشتم تنها خونه مونده بودم که مثلا درس بخونم. منم از فرصت استفاده کرده و داشتم MaxPane2 که اون روزها تازه اومده بود و خیلی هم روی بورس بود بازی می کردم. یادمه مشغول بازی بودم که دیدم همه چی داره تکون می خوره. بازی رو pause کردم بعد اومدم لباس بپوشم! که برم بیرون، دیدم همه چی تموم شد. منم دیدم دیگه دیدم حس بیرون رفتن نیست، نشستم پای کامپیوتر، بازیم رو ادامه دادم!

    ------------------------------
    هاهاهاها..... بهراد میدونستم از تو هم همچین کاری سر زده. اصلا اگه خلاف این بود جای تعجب داشت.. خیلی ریلکسی!!!
    دلم برای اومدنت تنگ شده بود ها!!

    پاسخ دادنحذف
  6. اونوقت شما از کی اونجایید؟ من نمیدونستم اینقد دووووووووووریم از هم.
    سال نوت مبارک

    -------------------------
    یه مدتی هست....
    مرسی
    سال نو تو هم مبارک

    پاسخ دادنحذف